خب امروز اولین روزیه که وضعیت خونه مون به شکل همیشگی خودش دراومده و یا به عبارت دیگر، مهمون بازی هامون تموم شده. خدا رو شکر این تعطیلات خیلی بهم خوش گذشت و خیلی حالم بهتر شد.
اول اینکه خب همونطور که گفتم، مامان و بابا و خواهر احسان سه شب اومدن پیشمون و این بار من چون آگاهانه در تلاش بودم که درست و خوب مهمونداری کنم، هم به خودمون خیلی بیشتر از همیشه خوش گذشت و هم به اونا. گل پسر هم از اون چیزی که فکرش رو میکردم خیلی رفتارش بهتر بود.
توی مدتی که اینجا بودن اولین شب رو براشون خورش قیمه و جوجه درست کردم و بقیه اش رو مادر شوهرم آشپزی کرد. کاخ نیاوران و باغ موزه قصر هم رفتیم. البته نیاوران رو با گل پسر رفتیم که خب کمی بیقراری کرد و دیگه موزه قصر رو خودشون رفتن و من و گل پسر خونه موندیم البته خواهر احسان هم خونه موند چون کلا اهل بیرون رفتن نیست و اصلا کلی تعجب کردم که حاضر شده بیاد خونه ما. یه بار هم احسان بردشون پاساژ دم خونه مون (میعادگاه همیشگی من و گل پسر) که همونطوری که حدس میزدم مادرشوهرم خیلی خوشش اومده بود و کلی خرید کرده بود و برای منم یه شال و برای گل پسر یه دست لباس هدیه خریده بودن.
حالا این وسط یه اتفاق خیلی فرخنده و یهویی هم افتاد. روز اول عید یعنی قبل از اومدن خانواده احسان، ما رفته بودیم آکاداسنتر که تازگی افتتاح شده و مخصوص وسایل نوزاد و کودکه (خیلی خیلی هم قشنگ و خوب بود و همه چیز داشت و ما هم کلی لباس و اسباب بازی و یه لوسیون واسه گل پسر خریدیم و یه تاب هم نشون کردیم که بعدا براش بخریم) دیگه افتاده بودیم روی دور خرید و چون گل پسر هم داشت خوب همراهی میکرد گفتیم بریم برای خودمون هم لباس عید بخریم. رفتیم پاتن جامه و احسان یه پیرهن و شلوار خرید و منم مدتی که اون توی اتاق پرو بود یه کت و یه شومیز پسند کردم و از اونجا که گل پسر شروع به بیقراری کرده بود بدون پرو کردن خریدمشون (کلا یکی از قابلیتهایی که بعد از تولد گل پسر پیدا کرده ام اینه که بدون پرو کردن میتونم بفهمم یه لباس بهم میاد و اندازمه یا نه و میخرمش) . دیگه با دست پر و لب خندون از مغازه اومدیم بیرون و سر راه احسان ماشین رو نگه داشت که بره برای گل پسر موز و گلابی بخره (تنها چیزایی که گل پسر خوب میخوره، کلا مصائب غذا دادن به ایشون نیازمند یک پست گریه دار و طولانیه) حالا منم تو ماشین بودم و چون حسم خیلی خوب بود کفتم بذار به بابام زنگ بزنم و عید رو تبریک بگم (چون تبریک روز پدر رو جواب نداده بود، تصمیم داشتم عید رو تبریک نگم). دیگه زنگ زدم و تبریک گفتم و گفت عه مگه شما نمیآید مشهد و منم گفتم نه دیگه، بچه اذیت میکنه و همین.
فردا صبحش من حموم بودم و وقتی اومدم دیدم بابام زنگ زده. منم بهش رنگ زدم و گفت میخوایم بیایم تهران و میخوام بپرسم واسه چه روزی بلیط بگیرم. منم گفتم خانواده احسان چهارشنبه میرن. اونم گفت پس ما چهارشنبه عصر میایم .
و بدین سان بود که در زمانی که خانواده احسان در حال دور شدن از تهران بودن، مامان و بابام در حال نزدیک شدن به تهران بودن.
من که خیلی خوشحال بودم که بالاخره کدورتی که الکی ایجاد شده داره از بین میره.
مامان و بابام چهارشنبه عصر رسیدن و رفتن خونه خودشون. پنجشنبه صبح اومدن خونه ما و عیدی بسیار تپلی به گل پسر دادن (که من هشتاد درصدش رو دادم به احسان چون خیلی توی خرج افتاده بود این روزا) و پنجشنبه ظهر باهم عازم قم شدیم (هم من و هم مامانم برای سلامتی گل پسر نذر داشتیم بریم زیارت قم). دم افطار رسیدیم تهران و اونا رو رسوندیم خونه شون و خودمون اومدیم خونه.
جمعه هم به صرف ماکارونی برای شام دعوتشون کردم و بعد از شام هم کلی بازی کردیم.
شنبه ما خونه اونا دعوت شدیم به صرف زرشک پلو با مرغ و البته سورپرایز شدیم چون برای گل پسر به مناسبت تولد هفت ماهکیش کیک و کادو گرفته بودن.
یکشنبه هر کی سر خونه و زندگی خودش بود.
دوشنبه یعنی دیروز هم که عید فطر باشه احسان صبح رفت نماز عید فطر توی مسجد محله مون (منم هر سال میرفتم ولی خب امسال نمیشد هر دومون بریم) بعدش رفت مامان و بابام رو آورد و یه کمی توی خونه باهم بودیم و بعد رفتیم امامزاده ( باز من و مامانم برای سلامتی گل پسر نذر داشتیم) و بعد رفتیم رستوران برای ناهار.
دیگه امروز شش صبح بلیط داشتن برای برگشتن به مشهد و احسان صبح زود رفت دنبالشون و رسوندشون راه آهن.
اومدنشون خیلی خیلی خوب بود و نمیدونید چقدر روحیاتم خوب شد. واقعا این چند روز به سرعت برق و باد برام گذشت. دیشب دلم گرفته بود از اینکه دارن میرن و ماه رمضان عزیزم هم تموم شده و عید هم داره تموم میشه. دیگه پاشدیم رفتیم پارک گفتگو کمی راه رفتیم و منم ار کتابفروشی اونجا یه تقویم خوشگل و یه کتاب برای خودم گرفتم و کلی هم در خیابونهای شهر موسیقی گوش کردیم و از فرصت خواب بودن گل پسر استفاده کردیم.
بله دیگه، اینطوری گذشت تعطیلات عید ما و خیلی خدا رو به خاطرش شکر میکنم. اینکه کدورت با پدرم از بین رفت واقعا خوشحالم میکنه.
.
خب خیلی مفصل نوشتم دیگه. فقط اینو بگم که این ماه رمضان یه جورایی کم عبادت ترین ماه رمضان زندگیم بود. از مجموع ۲۹ روز، ۹ روز روزه نگرفتم و تنها کاری که کردم، خوندن نمازهای واجب یومیه بود و در کل ماه هم دو سه جزء قرآن خوندم. تازه نماز صبحم هم بعضی روزا قضا شد. ولی خب کسی چه میدونه شاید خدا بیشتر دوست داشته باشه با گل پسر بازی کنم تا اینکه قرآن بخونم. ولی در کل همین که تونستم با یه کوچولوی شش ماهه روزه بگیرم خیلی خوب بود.
.
حالا امروز سعی کردم دوباره به نظم و روتین سابقم برگردم. رفتم تو دو لیست رو آوردم تا ببینم اصلا کجا بوده ام (حتی یادم نیست داشتم چه کتابی میخوندم) تقویم جدید قشنگم رو هم گذاشتم کنار دستم و نوشتم برنامه ام تا پایان این هفته فقط دو تا چیزه : تمیز و مرتب کردن خونه ، مرتب کردن ذهن.
سلام عزیزم چه خوشحال شدم که باپدرت آشتی کردید.وعیدهم سرتون گرم بوده.ایشالله که همیشه زندگیتون خوش وآسون بگذره،مبارک باشه هفت ماهگی اقاپسرت.
مادرازراه دورباامامزاده شما آشنایی داشت که نذرکرده بود؟
سلام فاطمه جون
آره واقعا خیلی خوب بود.
ممنون از دعای قشنگت
مامانم ماه آخر بارداریم تهران بود و یه بار باهم رفته بودیم اینجا. همون موقع نذر کرده بود.
سال نوت مبارک خانومی
الهی که بهترین ها براتون رقم بخوره امسال و پر از عشق و ثروت و سلامتی باشه براتون
الهی شکر که همه چی جوری پیش رفت که خیالت الان راحت تر باشه
لباسهاتون هم مبارکتون باشه
جوجه جان رو ببوس
ممنون دوست عزیزم
بر تو هم مبارک باشه.
آره خیلی همه چیز خوب پیش رفت خدا رو شکر.
ممنونم
چقدر خوشحالم که رابطه ات با خانواده ات بهتر شده و هر چی بوده گذشته . اونها هم سعی کردند جبران کنند .
آره عزیزم خیلی خوب بود خدا رو شکر